این چند وقت رفتم تو خط جبران خلیل جبران اینم برای اولین مطلب تو خونه جدیدم:
" هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم:
نخست وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.
دوم آن گاه که در برابر از پا افتادگان می پرید.
سوم آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم آن گاه که گناهی مرتکب شد و با یاد آوری این که دیگران همچون او دست به گناه می زنند خود را دلداری داد.
پنجم آن گاه که از ناچاری تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد حال آن که یکی از نقاب های خودش بود.
هفتم آن گاه که آوای ثنا را سر داد و آن را فضیلت پنداشت."
برای همه آرزوی سلامتی و شادی و شاد کامی دارم .امید که در پناه خودش شاد باشیم.
صدايي دلنواز تر از صداي باران نشنيده ام، صدايي شادتر از صداي باران و صدايي غم افزاتر از صداي باران سراغ ندارم!!! فصل بهار و باران فرخنده باد.
قطرات باران در بر خورد با بدن نيمه عريان و تشنه ام، شرمسار پيكرم را مي نوردند و پوست كوير آلوده ام را سيراب مي كنند. صداي آب ناودانها و نغمه هاي طرب انگيز باران به هم مي آميزد و هر روح خسته اي را التيام مي دهد.
قطرات باران با آكاهي از سرنوشت خويش شادمانه خود را بر زمين مي كوبند… من براي چه نگران فرداي نيامده باشم… امروز را بايد زيست… فردا را برنامه ريزي كرد و منتظر شد… آري اينگونه بايد بود… پس نگران نباشم كه سرنوشت را مي توان از سر نوشت.
از دوستانم كه به علت فيلترينگ نمي توانم ميهمان خانه هايشان باشم عذر مي خواهم و اميد وارم اين روند تغييري اساسي كند.
مثل هميشه با يك نيايش كوتاه همه را به خدا مي سپارم؛
پروردگارا ، تو همان خدايي هستي كه وقتي از تو چيزي در خواست كردم، چون به زيانم بود اجابتش نكردي و من چونان كودكان كه ا ز مادر خود قهر مي كنند باابروهاي گره كرده از تو رو گرداندم، اما تو در كنارم بودي و زماني كه روي بازگشت به سويت را نداشتم اين تو بودي كه دست گرمت را به سوي من دراز كردي و خدا گونه مرا در آغوش كشيدي.
هنگامي كه كاري بر خلاف ميل تو انجام دادم و مي دانستم كاري است نادرست، آنزمان كه خود را غرق خرافه ها كرده بودم و از تو جلادي بي رحم ساخته بودم، همان وقت كه تنهاي تنها مانده بودم و اميدم را از دست داده بودم، اين تو بودي كه در پس ذهن و قلبم خودنمايي كردي و اين لبخند پر مهر تو بود كه مرا دوباره به اوج رساند.
آري آن هنگام كه خود را در ميان صحراي پر سراب به اين سو و آن سو مي كشاندم، آن وقت كه سراب ها مرا به سرگرداني كشاندند ، آ‹ هنگامه تو در كنار من بودي و از عشق خود مرا سيراب كردي. هميشه در كنارم بودي و پشتيبانم اما من خود خواهانه موفقيت هايم را به پاي عقل خود و شكست هايم را به حساب بد اقبالي مي گذاشتم.
خداي من ، اي مهربان ترين ؛ از تو درخواست مي كنم همچون گذشته پشتيبان ما باشي و خطاهاي ما را ببخشي، هر چند تو هميشه بوده اي و اين مائيم كه گاهي چشمهايمان قدرت ديدنت را ندارند، اما قلبمان هميشه حضور تو را باور دارد.
چيز زيادي به پايان سال نمونده و اميد وارم اون حالت بعضي از افراد از جمله خودم (كه من اسم سندرم افكار آخر سال را رويش مي گذارم) بر طرف شده باشد.
راستي زياد در باره هوموها سر به سر معلم ها يا اساتيدتون نگذارين، مخصوصا اگه طرف آخوند باشه
من كه استاده حرفي بدي در مورد هومو ها زد بهم بر خورد و با هاش حسابي بحث كردم كه كار به داد و فرياد هم رسيد، در آخر هم مجبور شدم حذف تك درس كنم
.آخونده اگر مي دونست من گي ام مطمئنا همون جا به قول خودش حد را در موردم اجرا مي كرد.آخ كه امان از دست اينا...
داشتم كتاب دكتر شريعتي را مي خواندم ديدم حيفه هم آوا از اون محروم باشه:
" سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است.نوروز يك جشن ملي است، نوروز داستان زيبايي است كه در ان طبيعت و احساس و جامعه هر سه دست اندر كارند.
نوروز كه قرن هاي دراز است بر همه ي جشن هاي جهان فخر مي فروشد، از آن رو هست كه يك قرار داد مصنوعي اجتماعي و يا يك جشن تحميلي سياسي نيست، جشن جهان است و روز شادماني زمين، آسمان و آفتاب و جوش شكفتن ها و شور زادن ها و سر شار از هيجان هر `آغاز`.
نوروز گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هيجان آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندي باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوي باران، بوي پونهع بوي خاك،/شاخه هاي شسته، باران خورده پاك...
در آن هنگام كه مراسم نوروز را برپا مي داريم، گويي خود را در همه ي نوروز هايي كه هر ساله در اين سرزمين برپا مي كرده اند، حاضر مي يابيم ودر اين حال، صحنه هاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگان مان ورق مي خورد، رژه مي رود. ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مي داشته است، اين انديشه هاي پر هيجان را در مغزمان بيدار مي كند كه: آري هر ساله! حتي همان سالي كه اسكندر چهره ي اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود، در كنار شعله هاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه مي كشيد، همان جا، همان وقت، مردم مصيبت زده ي ما نوروز را جدي تر و با ايمان بيشتري بر پا مي كردند؛ آري هر ساله! حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كناره ي جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام مي كردند، در آرامش غمگين شهر هاي مجروح و در كنار آتشكده هاي سرد وخاموش، نوروز را گرم و پر شور جشن مي گرفتند.
تاريخ از مردمي در سيستان خبر مي دهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفه ي جاهلي آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ويراني خانه ها و آوارگي سپاهيان مي گفت و مردم را مي گرياند و سپس، چنگ خويش را برمي گرفت و مي گفت "ابا تيمار اندكي شادي بايد"!!! نوروز در اين سالها و در همه ي سالهاي همانندش، شادي اي اين چنين بوده است، عياشي و بي خودي نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانه ي پيوند با گذشته اي كه زمان و حوادث ويران كننده ي زمان همواره در گسستن آن مي كوشيده است.
هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزه ها روييدن آغاز كرده اند رودها رفتن و شكوفه ها سر زدن و جوانه ها شكفتن، يعني نوروز.
بي شك روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب از نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.
و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز بر مي افروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحرا هاي سياه و مرگ زده ي قرون تهي مي گذريم و در همه ي نوروز هاي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن اين سرزمين ما بر پا مي شده است، با همه ي زنان و مرداني كه خون آنان در رگ هايمان مي دود و روح آنان در دل هامان مي زند شركت مي كنيم و بدين گونه، بودن خويش را، به عنوان يك ملت، در تند باد ريشه بر انداز زمان ها و آشوب گسيختن ها و دگرگون شدن ها خلود مي بخشيم.
در اين ميعاد گاهي كه همه ي نسل هاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا مي بنديم و امانت عشق را از آنان به وديعه مي گيريم كه هرگز نميريم و دوام راستين خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پايه ي اصالت خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، بر صحيفه ي عالم ثبت كنيم."
در پايان هم همه را به خداي مهربان مي سپارم و براي همه سال خوبي را اميد دارم ؛
اي مهربان بي نياز مهر ورزيدن را در سال جديد به همه ي ما هر چند كوتاه بچشان و سلامتي و شادي را بر ما ارزاني دار. اي بي همتا، ما را در اين شب و روز ها تنها مگذار و اين سال جديد را برايمان پر بار گردان . اين آغاز آفرينش را براي ما آغاز ي ديگر قرار ده.
نوروزبر همه بارك
مردی که ۱۴ اسفند هر سال همانند زمان مرگش به سکوت و غربت می گذرد.
دکتر محمد مصدق آزاد مردی که ایرانی را در بند نتوانست ببیند. بزرگ مردی که برای رفاه ملتی از رفاه مسلم خود دست کشید.اما حیف که بسیار کم از این انسان وارسته می دانیم.
مردی که در مدارس او را اینگونه معرفی کردند : مردی تحصیلکرده و غرب زده که اسلام ناب محمدی را تهدیدی بود و به خاطر همکاری نکردن با آیت ا... ها به تباهی کشانده شد.![]()
درست است که فرصت رشد و بنای جامعه ای دموکراتیک و متکی به اراده ی مردم را گرفتند و نگذاشتند دکتر مصدق آنچنان که بایسته است عمل کند اما این خود راهی بر ما نشان می دهد که نسل ها را راهنمایی کند.
خودم را در آن حد نمیبینم که بخواهم مبارزات و تالمات و رنجهای این بزرگ مرد را تفسیر و تشریح کنم .
با امید به اینکه بتوانیم تاریخ خود را بدون تحریف ببینیم.
از وفای عزیزم بابت آشنا کردن من با این مرد که ایرانی او را فراموش نخواهد کرد سپاسگزارم. سخن کوتاه می کنم . اگر مایل به مطالعه خلاصه ای از سرگذشت دکتر مصدق هستید اینجا